تمامی مطالب مطابق قوانین جمهوری اسلامی ایران میباشد.درصورت مغایرت از گزارش پست استفاده کنید.

جستجو

کانال خرید و فروش پرنده

عشق به کوچولو

    ir" target="_blank"> با پسر هفت ماهه جلو نشسته بودن ازماشین پیاده شدم درب صندوق عقب را بازکردم وظرف چهار لیتری را برداشتم وبه این فکر می کردم اگه دقت کرده بودم وپمپ بنزین را دیده بودم اینجوری گیر نمی افتادم همسرم آرام بود ولی می دانستم این آرامش یعنی مرد بی دقت بی فکر دیگه بعداز شش سال زندگی مشترک با هم بودیم دخترم که چهارسالش بود صندلی عقب خواب خواب بود .فلاکس را بالا گرفت جلوی صورتم .ir" target="_blank"> با زن وبچه هستم حتما می ایستندهمسرم بچه را ازپنجره ماشین داد دست من ،

    وقتی ماشین خاموش شد فهمیدم که دیگه بنزین واقعا تمام شده کنارجاده ایستادم خانواده چهارنفریمان از بچه بغلم برنمی داشت من مبهوت نگاهش می کردم . 

    .ir" target="_blank"> و اون تریلی داشت بنزینش کجابود.دیگه بیست دقیقه ای گذشته بودوتعدادماشینهایی که ردشده بودن را نمی دانستم خیلی زیاد بودن .ir" target="_blank"> با صدای لرزان ولی کلفت وخش دارچی شده بچه تشنشه من هنوز نمی دونستم چی شده نگاهی به هیکل گنده او انداختم توی دستش فلاکس آب بود.ir" target="_blank"> همه با بچه شیعه ها چکارمیکنه چشمهای ترش دیگربارانی شده بود.من چهارلیتری را بالاگرفتم گفتم نه بنزین تموم کردم .همسرم همه حرکاتش را می تونستم حدس بزنم
    این مطلب تا کنون بار بازدید شده است.
    ارسال شده در تاریخ یکشنبه 3 آبان 1394 [ گزارش پست ]
    منبع
    برچسب ها :

    , , , , , , , ,

آمار امروز سه شنبه 26 دي 1396

  • تعداد وبلاگ :55617
  • تعداد مطالب :210182
  • بازدید امروز :186361
  • بازدید داخلی :36458
  • کاربران حاضر :117
  • رباتهای جستجوگر:125
  • همه حاضرین :242

تگ های برتر امروز

تگ های برتر